امسال روز تولدم، برعکس هر سال، اصلا روز جالب یا خاصی نبود.
فقط ته دلم خوشحال بودم.... 
حرف زدن ممنوع
در شهر حرف زدن ممنوع بود. سکوت کشنده ای همه جا را فرا گرفته بود. این قانون بود.
مجبور بودند بیرون خونه ها با اشاره، با رفتار و با نگاهشون حرف بزنن.
سالهای طولانی به همین منوال گذشت. حالا دیگه یادشون رفته که میتونن با هم حرف بزنن.
حالا دیگه توی خونه ها هم همون سکوت کشنده است...

بهم نخند!!!!
بازم امشب بیرونم کردی
بازم امشب پشت در دارم اشک میریزم
اما نمیدونم چرا هنوزم اینجام و نرفتم
شاید فردا....
اگه امشبو طاقت بیارم....
همیشه تقصیر منه! :(

تولدت مبارک بهترینم!


پ.ن: منتظر کامنتت هستم! :)
امروز میتونست یکی از اون روزای استثنایی باشه 
میتونستم جایی بهتر از اینجا باشم...
میتونستی چیزی بهتر از این داشته باشی...
همش تموم شد... برای همیشه!! 

با اینکه به خوبی اینو فهمیدم، بازم یادم رفت... :(
من فقط یه دختر خوب در دوردستهام...
و نزدیکی همه چیزو به هم میزنه :(
